تبليغاتX
کویر

 

سوالات زیر از سری سوالاتی بوده که در آزمون دوره ای ارتقاء معلمان وجود داشته . حتماٌ در جریان سروصدای بوجود آمده بودید واقعاٌ خجالت آور است

 

-رسول خدا(ص) در مقايسه خود با حضرت يوسف فرمودند:

الف- من از يوسف زيباترم

ب- يوسف از من زيباتر است

ج- من از يوسف بانمك‌ترم

 د- يوسف از من زيباتر ولی من بانمك‌ترم.

- رسول خدا(ص) هرگز با قاشق غذا نمی‌خورد.

الف- با دو انگشت می خورد

 ب- سه انگشت می خورد

ج- با چهار انگشت می خورد

د- با پنج انگشت می خورد

-  موی سر رسول خدا(ص)

الف-  سياه بود

ب- سفيد بود

ج- جز چند مو بقيه سياه بود

د- در آخر عمر سفيد شد

- رنگ ريش پيامبر چگونه بود؟

الف- سراسر سفيد حتی بالا‌ی زنخدان

ب- سراسر سياه حتی بالا‌ی زنخدان

ج- بالا‌ی زنخدان سفيد و بقيه جوگندمي

د- بالا‌ی زنخدان جوگندمی و بقيه سفيد

رسول خدا(ص) به كدام سمت می‌خوابيد؟

الف- به پشت

ب- به سينه

ج- به راست

د- به چپ

- مهر نبوت در كدام قسمت بدن پيامبر نمايان بود؟

الف- بين شانه‌ها

ب- روی صورت

ج- روی پيشانی

د- بين سينه‌ها  !!!

 

 قضاوت با شما

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:59 توسط کویر |

وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبني بر مميزي شديد و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان, جوابيهاي بدين شرح صادر نمود:

شاعران, نويسندگان, ناشران و خوانندگان عزيز; متاسفانه جريان خزنده اي که سالهاست قصد ترويج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبيات کشورمان دارد باعث شده کار مميزي آثار با دقت بيشتري انجام شود. به عنوان مثال به يکي از اشعار مستهجن سالهاي اخير دقت کنيد:


اتل, متل, توتوله / گاو حسن چه جوره ؟
نه شير داره نه پستون
شيرشو بردن هندستون
يک زن کردي بستون
اسمشو بزار عمقزي / دور کلاش قرمزي
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين


شعر فوق بنابه دلايل زير, قابليت دريافت مجوز چاپ ندارد:


۱- عدم رعايت قواعد ادبي : هر انسان بالغي متوجه اين مساله ميشود که دو کلمه توتوله و چه جوره همقافيه نيستند و به همين دليل کل شعر زير سوال ميرود !


۲- ترويج فحشا: واژه توتوله با يک کلمه بسيار زشت همقافيه و هموزن است !


۳- وابستگي به اجانب: گاو حسن خواننده را به ياد فيلم گاو اثر داريوش مهرجويي مياندازد و چون مهرجويي از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهيونيزم است به نظر ميرسد که شاعر اين شعر نيز با وي همدست ميباشد!


۴- بدآموزي: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزي بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نيز تحريک احساسات و عواطف و باقي چيزهاي ملت هميشه در صحنه ميشود!


۵- نشر اکاذيب: شاعر ميگويد گاو حسن شير ندارد در حاليکه در بيت بعدي از صادرات شير اين گاو به هندوستان حرف ميزند. گاوي که شير ندارد چگونه شيرش را به هندوستان صادر ميکنند؟!


۶- بي‌توجهي به منافع ملي: هندوستان در پرونده هستهاي کشورمان بارها نامردي کرده است. بنابراين شاعر موظف است به جاي صادرات شير به هندوستان, آن را به برادرانمان در ونزوئلا, فلسطين و لبنان تقديم کند!


۷- اقدام عليه امنيت ملي: ستاندن يک زن کردي و گذاشتن يک اسم ترکي روي آن (عمقزي), باعث تحريک قوميتها و اخلال در امنيت ملي ميشود.


۸- تشويق به بي‌حجابي: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روي سر در حاليکه چادر تنها نوع حجاب محسوب ميشود, مصداق ترويج بدحجابي است.


عليرغم تمامي ايرادات وارده, از آنجاييکه دغدغه اصلي ما آزادي بيان و انديشه است لذا تصميم گرفتيم مجوز نشر شعر مذکور را با تغييراتي اندک صادر کنيم:


اتل, متل, زباله / گاو قلي باحاله!
هم شير داره هم آستين
شيرشو بردن فلسطين
بگير يک زن راستين
اسمشو بزار حکيمه / چادرشم ضخيمه
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين!


همچنين به اطلاع شاعران و مولفان عزيز ميرساند که با دريافت مبلغي مختصر, آثار شما را قابل چاپ مينماييم.


با تشکر: وزارت فرهنگ و ارشاد

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 9:45 توسط کویر |

یکی از فرشته های نگهبان من تازگی ها بچه دار شده است. من در دو سال گذشته وضع مالی زیاد خوبی نداشتم، و مجبور شدم فرشته نگهبان سمت راستم را بفروشم تا خرج کرایه خانه ام را بدهم. یک مدتی بود این فرشته که طرف چپ می ایستاد. خیلی نامرتب و یک خط در میان سروکله اش پیدا میشد و من راه به راه چپ می رفتم و از راه راست خارج می شدم و حسابی هم گرد و خاک می کردم و غبارش توی چشم همه کسانی که به من نزدیک بودند می رفت و هر بار تا چند روز، چشم چشم را نمی دید. هیچ کس هم نبود جلوی مرا بگیرد. انگار نه انگار که حسابی هست و کتابی هست و فرشته ی نگهبانی وجود دارد. یک ماه پیش بعد از مدتها دیدم فرشته خانم سمت راست، با یک جعبه شیرینی آمده ، نشسته است روی شانه چپ من. دو سه کیلو هم پودر و کرم و ماتیک و سرخاب مالیده است روی صورتش، که مثلاٌ معلوم نشود که چقدر ضعیف و بی حال است. گفت بالاخره تصمیم گرفته است تا دیر نشده بچه دار شود و حالا هم خدا به او لطف کرده است و دو قلو زائیده است. جعبه شیرینی کوچکش را باز کرد. نشست زیر گوشم و آه کشید. بالهایش نای پرواز نداشتند. یک کمی که نفسش سر جا آمد یک لبخندی زد. فهمیدم  کاری دارد که رویش نمی شود بگوید. اصرار کردم اگر کاری از دستم بر می آید اصلاٌ شک نکند، او هم گفت که شوهرش نگهبان یک دختر هفده ساله است که در جای دیگری زندگی می کند و برای همین حتی یک روز هم نمی تواند کارش را رها کند چون این روزها در سرنوشت دخترک خیلی حیاتی است. حالا که من مرد بزرگی هستم و قرار است مثلاٌ عقلم به صلاح خودم برسد او می خواهد یک چند ماهی از من مرخصی بگیرد تا مواظب بچه هایش باشد. من هم دیدم با این وضعی که دارد، بودن و نبودنش یکی است، گفتم برود به توله فرشته هایش برسد.

بعد از آن شب دیگر او را ندیدم. چون می دانستم که معلوم نیست کی برگردد. همیشه مراقب بودم زیاد چپ چپ قدم بر ندارم و  دائم وسط مسیر زندگی می ایستادم و دور و بر و عقب و جلو را چک می کردم تا مطمئن باشم ازراه راست منحرف نمی شوم. اما امان از این راه راست، اصلاٌ انگار دو متر مسیر بی دست انداز ندارد.  در این مدت دائم تا حد مرگ سربالائی میرفتم و یا مثل بز در سر پائینی سقوط می کردم. پیچ و خم هم که نقل و نبات است، لا مذهب عین مارمولک هی چپ و راست می شد. من هم که سالهاست ترمزهایم بریده است از ترس اینکه از مسیر منحرف شوم می زدم به جدول کنار راه راست و حسابی حالم جا می آمد. روزی چند بار تصمیم می گرفتم که راه راست را بی خیال شوم و از همان جاده خاکی بروم. دیشب همینطور که له و لورده به راه راست چسبیده بودم ناگهان فرشته خانم را دیدم که مثل قدیم ها ترگل و ورگل و قشنگ و باریک، بایک جعبه شیرینی خیلی بزرگتر به کنارم آمد و نوک دماغم نشست و قبل از اینکه سلام کند حسابی هر دو طرف صورتم را بوسید و کلی قربان صدقه ام رفت، و من را مطمئن کرد که یا یک اضافه حقوق حسابی می خواهد و یا یک اتفاق بدی افتاده  که من خبر ندارم و او می خواهد به من بگوید. فکر کردم شاید وقتش رسیده است و دیگر تمام شده است، شاید هم کارنامه بیست و پنج سال اولم را بالاخره پست کرده اند و اوضاع خیلی خراب است... التماس کردم بدون مقدمه خودش بگویدچه بلائی سرم آمده است.

گویا بچه های فرشته خانم خیلی تخس هستند، و تازگیها هم که بالهایشان جوانه زده است به هیچ وجه یکجا بند نمی شوند. فرشته خانم هم که دست تنهاست، فرستاده است تا همسرش یک جعبه پر از تیله و یویو و بازیهای دیگر برای بچه ها بخردتا بلکه بچه ها سرگرم شوند. ظاهراٌ همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفته تا اینکه فرشته خانم تصمیم می گیرد نگاهی به گوی سرنوشت من بیاندازد و ببیند در چه حالم. بعد از اینکه تمام بهشت و جهنم و برزخ را می گردند و هیچ اثری از گوی زندگی من پیدا نمی کنند و خسته و خرد به خانه می آیند ناگهان پریشب متوجه می شوند که گوی سرنوشت من وسط تیله های بچه ها قاطی شده است و مدتهاست که توله های عزیز فرشته خانم با سرنوشت من یا تیله بازی می کنند و یا مثل یویو زندگی بنده را به در و دیوار می کوبند.

نمی دانستم به او چه بگویم، گوی سرنوشتم را از دستش گرفتم و گفتم برود بچه هایش را بزرگ کند. هر وقت مطمئن شد کسی در خانه شان با زندگی من تیله بازی نمی کند برگردد و کارش را از سر بگیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:35 توسط کویر |

 

پس از تحقیقات زیاد کشف کردم که 

zack snyder

 کارگردان فیلم 300 دانشجوی دانشگاه آزاد

 

بود و بدبختی های دوران تحصیلش انگیزه اصلی ساخت

 

 

این فیلم بود!.

 

 

 

دریافت شهریه های سنگین چندصدهزاردلاری در قبال

 

آموزش ضعیف و زیر استاندارد, اساتید کم تجربه, غذای

 

بی کیفیت و سلف سرویس کثیف, کارمندان بداخلاق,

 

آزمایشگاههای بدون امکانات , کامپیوترهای همیشه مشکل

 

دار و از همه مهمتر, سرکوفت های فامیل!! به خاطر

 

مدرکش, وی را مصمم کرد تا از ایرانیان یا همان  persian

 

انتقام سختی بگیرد و فیلم جعلی 300 را بسازد.

 

حتی شنیده ام که حراست دانشگاه چندین بار آقای zack snyder

  را هنگامی که در محوطه دانشگاه در حال صحبت با  girl

 

friendیا همان نامزدش بود بگیرند و حال نامبرده را در

 

کمیته انضباطی جا بیاورند.

 

نامبرده به جای اینکه از مسئولین دانشگاه آزاد انتقام بگیرد به

 

توصیه بعضی ها که می خواستند ضررهای سنگین وی در

 

دوران تحصیل را جبران کنند فیلم را درباره

 

 تاریخ ایران باستان ساخت تا هم ما را عصبانی کند و هم تن

 

اجدادمان را در گور بلرزاند...!

 

 

خدایش لعنت کناد باعث و بانی این فیلم جعلی را!! 

  

    ف .ت.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:48 توسط کویر |

اینجا« کویر» است. با کوله باری از عناوین و تقدیرنامه از جشنواره های مطبوعات و نشریات دانشجوئی و غیر دانشجوئی. ولی بی مکان مشخص در دانشگاه مبداً خود.« کویر» را در دل دانشجویان جستجو کنید، و در محیط مجازی رایانه تان.

 

در محلی و در ساختمانی نه به عظمتِ نامِ« کویر»، اما با روح و احساسِ کویری، جمعی از دانشجویان جمع شدند تا نشریه ای محبوب، تاثیرگذار و با معیارهای حرفه ای منتشر کنند.

این جمعِ آماتور، با فکرِ ایجادِ نشریه ای حرفه ای گردهم آمدند، طرح ارائه دادند، برنامه ریزی کردند، آموزش دیدند، و از همه مهمتر با « امید » آمدند. آن هم در این فضای بسی از « ناامیدی ».

فضایی که اگر در آن مرزی بین « عاقل بودن » و « عاشق بودن » قائل  باشیم، قطعاً آنان از طایفه ی دومند. که « عقل » با صدها منطق و استدلال می گوید:« در این حیطه گام نگذار. »

 و« عشق » می گوید: « برو ! »

 عشقی که به «امید» ایمان دارد.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:13 توسط کویر |

 

 

«ابراهیم حاتمی کیا» زمان اکران «ارتفاع پست» در جلسه نقد و بررسی فیلم گفته بود:« دلم می خواهد سر چهار راه ها بایستم و فریاد بکشم: مردم ! این فیلم مرا ببینید.»

نمی دانم چقدر موقعیت و کلیت کاری چون «کویر» قابل قیاس با حاتمی کیا و فیلمش باشد. اما باور کنید من، سردبیر زهوار دررفتۀ ناامیدِ کسلِ « کویر» ، دوست دارم به یک یک دانش گاههای کشور بروم و فریاد بکشم:« دوستان! دانش جویان! تمنا می کنم «کویر» را بخوانید!»

نه می خواهم منت آن همه تلاش طاقت فرسای کار را بر دوش کسی بنهم و نه این که هیچ درد دل لوس و بی معنایی را قلمی کنم. تا الان هم هیچ کدام از سرمقاله ها را به«کویر» و آنچه بر آن می گذرد اختصاص نداده بودم، چرا که خواسته بودم مخاطب، خارق از هر دغدغه ، با موجودیت و کلیت نشریه ای در باب فرهنگ و اجتماع مواجه شود. اصولاً تلقی ما در« کویر» این است که اگر تلاشی صورت می گیرد، عامل محرکش، لذتی است که چنین تلاشی نصیب آدم می کند. لذتی که با هیچ معیار و میزانی قابل سنجش نیست. لذت این که آنچه را به آن معتقد بوده ای انجام داده ای و حاصل کار، اگر نه که بی عیب و عاری از نقصان، که تحفه ای قابل قبول باشد پیش کشِ همه ی دستانِ پر مهرِ دوست دارانِ فرهنگ، ادب و اندیشه.

الان هم اگر مجبور نمی شدم تن به چنین کاری سخن گفتن از کویر در کویر نمی دادم. اصل ماجرا این است که دوستانمان در کویر آدشان را بیخته و الکشان را آویخته اند و« رفتنی» هستند. درس خوان هایمان فارغ التحصیل شده اند و بعضی واحدهای آخر را پاس می کنند و ماندنی ها هم آنقدر واحد و درس برای سال پنجم و ششم تلنبار کرده اندکه دیگر فرهنگ و ژورنالیسم و« کویر» کیلویی چند!

از طرفی باور کنید که دلمان نمی آید خیمه ای را که بنا شده جمع کنیم و برویم و« کویر» برود که تمام شود.

غرض اینکه برایمان نامه بنویسید و بیایید. اگر کار را آن قدر ارزش مند می دانید که روی زمین نماند، گفتگو می کنیم، مذاکره می کنیم و ان شاءالله جمعی از شما جوان ترها خیمه ی«کویر» را برپا نگه دارند.

 

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:35 توسط کویر |