تبليغاتX
کویر

روز زن از نگاه عناصر ذکور خانه، البته از نوع کوچکش!


قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغازميكنم. مادر روززن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد.دراين روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارمي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارمي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا مي‌برد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد وگفت كه كارخودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت مي‌كشيديم آن كارارنكرديم وهي كتك خورديم وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان رامي‌آورده ومارا باز زد وبرگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو.وتا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوارماشين شدند آنقدرباهم دعواكردند و آنقدرمارا كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد.
ما ازاين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.
اين بود انشاي ما.

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:8 توسط کویر |

خيلي‌ وقت‌ها دوست‌ دارم‌ اين‌ ديوار مثل‌ پرده‌ئي‌ نازك‌ كنار برود، تا ببينم‌ پشت‌ اين‌ ديوار، پشت‌ آن‌ پرده‌ قرمز و پچ‌پچه‌ها چه‌ مي‌گذرد.

 

گاه‌ جلوي‌ در ورودي‌ مي‌بينمش‌ با موهاي‌ قرمز و كاپشني‌ قرمز.

همه‌ي‌ محل‌ او را مي‌ شناسند، حتا جوان‌ هاي‌ خيابان‌ بالاتر وپائين‌تر، محدوده‌اش‌ نمي‌دانم‌ تا كجاست‌.

 

پشت‌ پنجره‌ مي‌ايستم‌. مرد جواني‌ را مي‌ بينم‌ كه‌ از كنار ديوار مشترك‌ ورودي‌ ما رد مي‌شود. نگاهي‌ به‌ طبقه‌ چهارم‌ مي‌اندازد.سرم‌ را مي‌كشم‌ پشت‌ ديوار. بعضي‌ از آن‌ها احتمالاً آدرس‌ را دقيق‌ نمي‌دانند، چشم‌ هاي‌شان‌ سرگردان‌ است‌ تا دختري‌ را ببينند با صورت‌ گرد، موهاي‌ كوتاه‌، بيست‌ و دوسه‌ ساله‌.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:49 توسط کویر |

آيا از ديدارهايي كـه مـنجر به بــرقـراري رابـطه نگرديده اند خـستـه شـده ايد؟ آيـا از بـرخـورد با مـردانـي كـه آشـكـارا آمـادگـي ســرسـپــردن در عــشـق را نـدارنــد، نــا امــيــد گشته ايد؟

اگر در يافتن جفت خود منتهاي كوشش خود را نموده ايـد و در اين زمينه بموفقيت چنداني دست نيافته ايد، ممكن است وقت آن رسيده باشد كه درباره ديدگاهتان نسـبــت بجستجوي عشق حقيقي تجديد نظر كنيد. در اين بخش با پنج اشتباه متداول زنان در بازي عـشق آشنا ميشويد. اگــر بـرخـي از ايـن دلايــل بــرايــتـان آشــنــا بــود، خـود را سرزنش نكنيد. فقط بدانيد كه لياقتتان بيشتر بوده و عهد ببنديد ك. ه براي بهتر بودن تغيير نماييد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:24 توسط کویر |

نتیجه تحقیقات دانشگاه ام آی تی آمریکا
ایتارتاس دراین خصوص گزارش داد:تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي!! بر روي اصل و نسب باراك اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است.
 
 دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه ام آي تي آمريكا  میگوید: مطابق تحقيقات تيم وي، باراك اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.
 
به گفته وی ,خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.
 
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.
 
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا
ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس
از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد
.
 
بنا براين گزارو ايران باشد.
 ش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:24 توسط کویر |

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .

سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟

گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

 پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!

 پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟

گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!

 در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!

هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!برای توس

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:

من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

 در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.

 همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند. 

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:11 توسط کویر |

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی.
 صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس.
 با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
 صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را.
کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
 
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
 
خدا گفت:" سیاه  چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
 
خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
 
و کلاغ خواند.
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .
 
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:8 توسط کویر |

 ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:                                              

زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...


اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت
:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"


گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"


شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت
:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"


شديم وزير امور خارجه گفت:
"فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنند !!!"


القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:

" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !!!"

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:24 توسط کویر |

 در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی مجلس شورای اسلامی این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج
ریشه کن کردن اعتیاد
ساختن باغ وحش
ارزان کردن مسکن...
دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!

گربه مجلس راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم
می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می کنم

کوچه های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان می کنم
چاله های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می کنم
هرکه مجلس  شد فقط این کرد و رفت
من اگر مجلس شوم آن می کنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم
تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان می کنم
مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم
کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم
تا که پررو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم
شهردار از شهرضا می آورم
الغرض این می کنم آن می کنم !!
می شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران می کنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم
می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم
تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان می کنم
هی تراکم می فروش را به را
یاری انبوه سازان می کنم
مملکت  را همه رایانه ای
کارها را سهل و اسان می کنم
گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره ی کمبود سیمان می کنم
می کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می کنم
هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم
می فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می کنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می کنم
هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم ...
باباجون خسته شدم ..قافیه ها ته کشید ....به من رای بدین دیگه ...
دم همتون گرم....!
 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 5:5 توسط کویر |

 
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند?!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد?!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
 وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:21 توسط کویر |

رسم و قانون طبیعت این است یا چیز دیگری، نمی دانم. همین قدر معلوم است که در میان یک گروه از شیرهای عاقل و بالغ! همیشه معدود ماده هایی هستند که برحسب آنکه به پسند نرهای قوی هیکل و خوش خرام جنگل نیامده اند، محکوم به گرسنگی، تشنگی و مرگ

جایی در میان قلمروهای دیگر نرانِ قدرتمند، خواهند شد که این مفلسانِ بیشه زار، نه توان و نه حتی اجازه ی شکار دارند.

شیر ماده ماشینِ «شکار» و «لذت» است، و اگر این دو موهبت!! را به او نبخشند و یا از او بستانند، آنچه می ماند تکه گوشتِ بی مصرفی است که در اصطلاح علمای حیات وحش معروف است به «ماده ی اضافه».

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط کویر |